تبليغاتX
سهم پرواز

سهم پرواز

يك روزهايی در زندگی آدم هست كه دلت می‌خواهد می‌توانستی مثل برگهای يك تقويم از زندگيت جدا كنی و مثل يك نقاشی زيبا بچسبانی به ديوار. درست آنجا! مقابل نگاهت! روزهايی مثل يك روز بارانی در يك بهار دور يا آن عصر پاييزی كه آفتاب ملايمی داشت. حتی روزی كه سخت بيمار بودی ولی خاطره‌اش زيباترين تابلوی نقاشی شده برای تو. كه دلت بخواهد حتی به قيمت تحمل يك بيماری سخت دوباره آن روز را زندگی کنی...   

يك روزهايی در زندگی آدم هست كه دلت می‌خواهد می‌توانستی مثل برگهای يك تقويم از زندگيت و از خاطره‌ات جدا كنی و آنها را بسوزانی و خاكسترش را به رودخانه‌ای كه تا دورترين نقطه زمين می‌رود ‌بريزی!

پيشانی‌ام را روی دستانم و روی ميز گذاشته بودم كه برای چند لحظه يكی از آن روزهای زيبا را زندگی کردم. اين‌بار كابوس نبود. آنقدر واقعی بود كه وقتی سرم را بلند كردم تا ببينم چه كسی در می‌زند، دقيقه‌ای طول كشيد تا بفهمم روی تختم در اتاقی كه در خانه پدری داشتم نخوابيدم... تا يادم بيايد امروز، يك روز ارديبهشتی‌‌ست در ۲۰ سال بعد... تا به خاطر بياورم اين خواب ناهنگام، از خستگی ديشب بود كه تا ديروقت بيدار بودم براي كارهای تمام نشدنی يك مادر... مادر؟!... لحظاتی طول كشيد كه به خاطر بياورم حالا مادرم... تا يادم بيايد امروز بايد بروم ريشه سفيد موهايم را رنگ كنم... دقيقه‌ای طول كشيد تا به خاطر بياورم روزنامه‌ای كه روی ميز است را نه به خاطر آگهي استخدام، كه برای قانون بازنشستگی می‌خواندم... دقيقه‌ای طول كشيد تا متوجه شوم كسي پشت اين در بسته منتظر است و در می‌زند... كسی که به خودش اجازه داد مرا از بيست سال قبل پرتاب كند به امروز... می‌خواهم برگردم... من هنوز این بیست سال را زندگی نکرده‌ام... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

دادن برگ برنده يا اصطلاحن آتو دادن دست ديگران يكی ديگر از استعدادهای درخشانی‌ست كه دارم. امروز صبح چند تا عكس از فضای سبز گوشه و كنار محوطه محل كارم گرفتم تا شما را در حس خوشايندی كه خودم ازهوای ابری و چمنهای تازه و خيس داشتم شريك كنم. حالا می‌دانم! كافی‌ست يك بار از فضايل مديران‌مان يا كم خوابی صبح يا جلسات صد تا يه غاز يا اصلن همين تلفنهايی كه شركت‌های خدماتی می‌زنند و اصرار دارند كه کالا يا خدمات‌شان را معرفی كنند و اصرار دارند كه ما بخريم و اصرار دارند كه من بايد همه‌شان را به نام فاميلی بشناسم و اصرار دارند كه هر روز زنگ بزنند و پيگيری كنند و... شکایت کنم، آن‌وقت همين برگ برنده را برايم رو می‌كنيد كه محل كار به اين باصفايی! خیلی هم دلت بخواهد! چرا اینقدر غر می‌زنی؟! 

عكس‌ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

الان که ساعت هفت و خرده‌ای، نه! خرده‌اي به هشت صبح است به زور سرم که روی گردنم سنگینی می‌کند را نگه داشته‌ام تا نیفتد. انگار نصف سمت راست جمجمه‌ام را با سرب پر کرده باشند... ولی نه! کاملن پر نیست چون وقتی سرم را تکان می‌دهم جابجا شدن این نصفه توپ سربی را حس می‌کنم که به دیواره‌ی جمجمه کوبیده می‌شود... از ساعت ۴ تا ۶ صبح بیدار بودم... یک ربع خوابیده بودم که صدای بیب بیب ساعت گوشی شروع کرد به ضرب زدن روی این نيمكره‌ی سربی... انگار توی سرم رعد و برق می‌زد... خطوط شعاعی برق را هنوز هم توی مغزم حس می‌كنم... كمترين اميد به ادامه خواب، با يادآوری اينكه ديروز مرخصی سه روزه‌ی همكارم را با دست خودم امضاء كردم، پريد... بايد می‌آمدم سر كار... بيدار كه شدم فكر می‌كردم سرم مثل بادكنك شده... فكر می‌كردم چشم راستم از شدت تورم بسته شده... اما توی آينه هر دوتا چشمم مثل هم بود و هيچ اثری از ورم ديده نمی‌شد... حالا كه يك چايی داغ خورده‌ام كمی از آن سرب ذوب شده و ريخته توی گردنم و حالا يك ميله سربی هم در سمت راست گردنم دارم...

خدا بيامرز مادرم اصطلاحات جالبی داشت برای بيماری‌اش. طوری كه ما به جای همدردی ريسه می‌رفتيم از خنده. خودش هم می‌خنديد و می‌گفت دردش را فراموش كرده(هي... يادش به خير) من هم اين خصلت را از مادرم به ارث برده‌ام... اگر از اصطلاحات جالبي كه براي تشريح بيماري داريد بگوييد، من هم دردم را فراموش می‌كنم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

امروز عصر قرار است سورپرايز شوم! شازده از خاله‌اش خواسته ترتيب كارها را بدهد: ۱ـ مبلغی از پس‌اندازش را داده و سفارش كرده دو تا هديه از طرف او و دخترک برای من بخرد(كه پنجشنبه خودم دو تا تی‌شرت برای خودم خريدم و دادم خواهرم در چمدانش قايم كرده كه من نبينم!) ۲ـ اينكه برود و كيك يا شيرينی بخرد(خواهری امروز سراغ قنادی خوب می‌گرفت من هم گفتم سر راه خودم می‌خرم. حالا قرار است قبل از اينكه شازده از كلاس زبان برگردد شيرينی را برسانم خانه و يك جايی در يخچال پنهانش كنم كه خودم متوجه نشوم!)۳ـ سپرده خواهرم مرا بعدازظهر پی نخود سياه بفرستد تا پسرك فرصت داشته باشد ميز بچيند و نقاشی بكشد بزند به ديوار و... (یادم باشد کاغذ کادو هم باید بگیرم)

البته شازده خيلی با استعدادتر از پدرش است در سورپرايز كردن! آقای خانه چند ماه مانده يا چند ماه گذشته از هر مناسبتی، تاريخ‌اش را از خودم سوال می‌كند! برای روز زن، اگر گذشته باشد می‌گويد قصد داشته روز جهانی‌اش را گرامی بدارد و اگر مثل اين دفعه يك ماه مانده باشد هر روز سوال می‌كند كه چه چيزی لازم دارم تا برايم بخرد.(سقف بودجه‌اش را هم معین می‌كند كه البته بسته به ميزان دريافت يك پاداش ناگهانی يا يك قسط فراموش شده اين سقف طی این یک ماه بالا و پايين می‌شود!) و مثل این بار بالاخره بودجه‌اش به خودم سپرده می‌شود تا مسئول تدارکاتش باشم!

و برای من همین لبخندی که موقع نوشتن اینها روی صورتم پهن می‌شود کافیست...   

سورپرايز محل كار هم كه مثل هر سال بود! نيم سكه/بهار آزادی(كاش نيمه دومش!را فقط داشتيم)  

پ.ن ـ تمام صبح تا ظهر هم كه از سورپرايز چهارشنبه در صف نمايندگی بيمه و نمايندگی مجاز و پيدا نكردن قطعات يدكی و... گذشت(بايد داغی قطعات را همراه با فاكتور تحويل بدهم تا مبلغ خسارت را از بيمه بگيرم!)  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

پیا‌م‌‌های تبریکی که به مناسبت روز زن دریافت کردم:

ـ روز ما موجودات زیبا، دوست داشتنی، حساس، عاقل، مدير، مدبر، خلاق و فداكار مباركمون باشه! فقط خودمون می‌دونيم چه جواهراتی هستيم

ـ مرگ دست خداست و زنها فقط وسيله‌اند. پيشاپيش روز زن مبارك

ـ بچه‌ها روزمون مبارك

ـ شايد زن خوب مثل دايناسور نسلش منقرض شده باشه ولی مرد خوب مثل سيمرغ از همون اولم افسانه بوده. روزمون مبارك

ـ روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو، دلواپسی! يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای كودكانه تو، بيداری! روز مادر يعنی بهانه در آغوش كشيدن او كه نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود! روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن. روز مادر مبارك

ـ زن شكوفه‌ايست كه هنگام غنچه بودن دوست داشتنی، موقع گل كردن عشق ورزيدنی و در وقت پژمردن پرستيدنی‌ست. روزت مبارك ای گل زيبای خلقت

ـ زن ويروسی‌ست كه جيبهای مرد را Searche پول‌هايش را Delete دوست‌هايش را Cut فاميل‌هايش را Edit و مخش را Hang می‌كند. در روز اين ويروس به فكر آنتی ويروس باش

ـ به خدا می‌گن چرا اول مرد را آفريدی بعد زن را؟ گفت شما هم اگر بخواهيد چيز قشنگی بنويسيد اول پيش‌نويس می‌كنيد بعد پاكنويس (به افتخار همه خانوما)

ـ آرزو دارم بهاران مال تو، شاخه‌های ياس خندان مال تو، ساده بودن‌های باران مال تو، آن خداوندی كه دنيا آفريد، تا ابد همراه و پشتيبان تو. روزت مبارك

ـ فدايت ای گل زيبای هستی، نمی‌دانم كجا بی من نشستی، قشنگی‌های فردايم تو هستی، يگانه گنج دنيايم تو هستی (قسمتی از نامه چوپان دروغگو به همسرش به مناسبت روز زن)

ـ تنها گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی كافيست ترا به تمام نگاهش می‌سپارم. روزت مبارك

ـ آدمها برای لبخندی كه می‌نشانند، برای احساس خوبی كه برجا می‌نهند، و برای دردی كه می‌كاهند، می‌مانند... بی شك شما ماندگاريد. روزتان مبارك

ـ ستايش می‌كنم زن را و مادر را كه سرچشمه همه نيكيهاست. روز زن مبارك

ـ چه حكايت جالبی است كلمه زندگی با زن آغاز می‌شود و كلمه‌ی مردن با مرد! پس ببال به خود كه آغازگر زندگی هستی. روز زن پيشاپيش مبارك

ـ درود بر كسانی كه از پاكيشان دوستی آغاز می‌شود، از صداقتشان دوستی ادامه می‌يابد و از وفايشان دوستی پايانی ندارد. پيشاپيش روزت مبارك

ـ به اولين قاصدكی كه از سرای تو بگذرد خواهم سپرد كه با هزاران شاخه گل ياس به تو نازنين بگويد پيشاپيش روزت مبارك

و از بين تمام اينها، اين پيام تبريك را به همه دوستان عزيزم به مناسبت روز زن تقديم مي‌كنم:

ـ زن بودن كار مشكلی‌ست، مجبوری به مانند يك بانو رفتار كنی، همانند يك مرد كار كنی، شبيه يك دختر جوان به نظر برسی، و همتای يك خانوم مسن فكر كنی ـ روز زن مبارك 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

دیدن گوشه ای از زندگی روزمره و واقعی مردم از این صفحات مجازی برای من جالبه. یه جور سرک کشیدن از پنجره باز خونه ای ست که بیشتر جنبه کنجکاوی داره تا فضولی. برای همین منم عکس گوشه ای عادی و واقعی از روزمرگی هام را می ذارم تا دیدنش مث اومدن یه مهمون سرزده باشه برای برقراری ارتباطی صمیمانه تر. هیچ کار خاصی به خاطر عکس انجام ندادم. البته این چیدمان و اینکه هم سالاد هست و هم سبزی خوردن مخصوص روزهای تعطیله وگرنه درطول هفته که مثل لشکر شکست خورده شام می خوریم ممکنه املت رو با ماهیتابه بیارم بذارم وسط. وقتی بیشتر پسرخاله شدیم عکس اونم می ذارم.

البته دکوراسیون و تزئینات غذا و میز رو خیلی دوست دارم و ممکنه یه روزم عکس ژورنالی(چه اعتماد به نفسی!) بذارم ولی حتمن توضیح می دم که برای اون عکس خودمو هلاک کردم ! 

عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

اميدوارم تا انگيزه‌ی قوی ِ بعدی از آسمان روی سرم نیفتاده، خودم زودتر يك انگيزه‌ای چيزی جور كنم برای نوشتن ! 

امروز صبح كه می‌رفتم سركار تصادف كردم! حالا بماند كه در تصادف هميشه طرف مقابل مقصر است! ولی به جان خودم طرف مقابل ِ من جوری از فرعی آمد و به من ِ اصلی كوبيد كه شك كردم شايد امروز نامرئی شدم! خانمی بود كه ماشين‌اش تا سقف پر بود از بچه مدرسه‌ای. وقتی ديدم بی‌هوا به سمت من می‌آيد، هر چقدر خودم را كشيدم كنار باز هم اصرار داشت كه بكوبد و كوبيد! از ماشين پياده شد و عذرخواهی كرد و ديد رنگم پريده گفت برم برات آب بيارم؟! چون در طول... سال اولين تجربه‌م بود در تصادف، نمی‌دانستم بايد چكار كنم فقط ادای آنهايی را كه در خيابان ديده بودم تصادف كرده‌اند را درآوردم و پياده شدم تا مثلن ميزان خسارت را ببينم و نچ‌نچ می‌كردم. ولي او انگار حرفه‌اي بود در تصادف! خودش گفت مي‌داند كه مقصر است. فورن كارت ماشين، بيمه‌نامه و شماره موبايل‌اش را داد و گفت بچه‌ها را بايد برساند مدرسه و جلوی مدرسه قرار گذاشت. من هم زنگ زدم به آقای خانه كه در تصادف بايد چه‌كار كنم؟ و او هم كار طرف مقابل را تاييد كرد و می‌پرسيد كجای ماشين خسارت ديده و من امروز فهميدم فرق سپر با گلگير را نمی‌دانم! چون همه‌اش می‌گفتم گلگير جلو سمت خودم شكسته! طرف مقابل جلوی مدرسه گفت كه سرپرست خانوار است و ۱۸ ساعت در روز كار مي‌كند و حواسش نبوده و... داشت از مشكلات زندگی‌اش می‌گفت كه يادش آمد يك سرويس ديگر دارد و مجبور شد برود وگرنه چند دقيقه ديگر مانده بود، پا‌به‌پایش می‌نشستم گریه می‌کردم و الان شصت صفحه زندگینامه‌اش را می‌نوشتم... انگيزه‌ی امروز براي نوشتن و كار فردای تعطيلم جور شد. بايد فردا برويم نمايندگی بيمه و ...

پ.ن ـ ترسیدم بنویسم گواهی‌نامه‌ام چند ساله است، به جای خواندن مطلب، سن پرتقال فروش را حساب كنيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

قسم خورده بودم كه امسال به نمايشگاه كتاب نمی‌روم. قسم خورده بودم تا كتابهايی را كه هنوز از بيست و سومين نمايشگاه كتاب، در كتابخانه به انتظار خوانده شدن هستند را نخوانده‌ام، حتی از جلوی در نمايشگاه كتاب رد نشوم. قسم خورده بودم بی‌همراهی دوست خوبم شهره كه متخصص كتاب‌شناسی و نويسنده‌شناسی و مترجم‌شناسی و ناشر‌شناسی و... لوژی است، پايم را هيچوقت به نمايشگاه كتاب نگذارم. قسم خورده بودم...

ديروز دو ساعت پاس گرفتم و بعدازظهر رفتم نمايشگاه كتاب. نه فقط برای خريدن اين كتاب. برای ديدن نويسنده‌ای كه مدت‌های زیادی‌ست وبلاگش را می‌خوانم. برای خواندن شباهت يا تفاوت قلم او در كتابش. برای ديدن شخصيتی كه در نوشتن ِ حقيقت خودش و زندگی‌اش جسارت و صداقت دارد که این برای من تحسين‌برانگيز است. برای اينكه شخصيت‌های خاص و متفاوت را دوست دارم. برای اينكه يك نويسنده مخصوصن برای اولين قدم‌اش و كتاب‌اش بايد مشوق داشته باشد، برای اينكه برای ادامه دادن بايد انگيزه داشت. بايد بدانی خوانده می‌شوی، بايد بدانی همفكرهايت را جذب می‌كنی، بايد بدانی منتقد داری، بايد از نظرات متفاوت يا مخالف آگاه باشی، بايد بدانی مخاطب‌ات حضور دارد و همراهی‌ات می‌كند، بايد...

                                                      امضاء : يك بی‌انگيزه كه دارد دوره كمون را طی می‌كند 

كتاب شكرآب و وبلاگ گيلاس خانومي به پاس مهرباني او

   

 قسم می‌خورم تا کتابهایی را که باز هم از  ۲۵ امین نمایشگاه کتاب خریده‌ام را نخوانم، پايم به نمايشگاه نرسد!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

هيچ بهانه‌ای نيست، هيچ دردی نيست. خوشبختانه اینترنت ِ واجب‌تر از نان شب، ۲۴ ساعته فراهم است، موضوع هم تا دلتان بخواهد هست برای نوشتن، دو تا دست سالم هم دارم برای تايپ، خسته هم نيستم، فرصت هم فراوان است و هيچ كار مهم‌تری ندارم برای انجام دادن، آنقدر بيكارم كه نشستم كامنت‌های سال ۸۹ ام را می‌خوانم. رسيدم به مطلب كوچ در تاريخ ۲۷ آذر ۸۹. زمانی كه قصد داشتم تغيير آدرس بدهم ولی ايميل و كامنت دو تا از خواننده‌های خاموش، منصرفم كرد... ادامه دادم تا اواخر مرداد ۹۰ كه دوباره گفتم می‌خواهم كوچ كنم و كردم چون ديگر هيچكس منصرفم نكرد... آنروز نوشتم :"مهاجرت شکل‌های متفاوتی دارد ... گاهی وادار به مهاجرت می‌شویم و یقین به بازگشت داریم ... گاهی دل می‌کنیم و می‌رویم ... گاهی می‌رویم ولی دل نمی‌کنیم ..."  اما آنهايی كه دائم در حال مهاجرت هستند و يك جا قرار ندارند به گمانم از خودشان فرار می‌كنند ...

داشتم می‌گفتم ... همه چيز مهياست برای ماندن و ادامه دادن ولی يك درد بزرگ است كه مرا به سكوت وادار می‌کند... بی‌انگيزگی!

از هر چه كه می‌خواهم بنويسم، يك صدايی درونم می‌گويد بنويسی كه چه بشود؟! آنهايی كه نوشتی چه شد! دنبال چه چيزی هستی؟ اين همه موضوع را كه نوشتی یا آن همه موضوع كه در تمام سالهای عمرت خاموش فكر كردی و ننوشتی چه فرقی به حالت داشت؟! مگر به تاييد نياز داری كه با صدای بلند فكر می‌كنی؟! و اگر نياز داری آيا آن تاييدی را كه می‌خواستی گرفتی تا الان؟!

فعلن نه جوابی دارم و نه قدرت درگير شدن با اين ندای درون... ذهنم کمی خسته است. می‌روم تا مدتی را بخوابم. نه قصد رفتن دارم، نه قصد آزار كسي و نه عقده خواندن كامنتهاي توروخدا بمون و نرو و بنويس و منتظرتيم و... اينها. هيچ گوري نمي‌روم... حالم بهتر شد برمي‌گردم... نه! تا يك انگيزه قوي پيدا نكنم برنمي‌گردم...مي‌خواهد يك ساعت ديگر باشد يا يك‌سال ديگر...  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   | 

به دعوت لیلای خوش ذوق از وبلاگ پردیس

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آذر   |