يك روزهايی در زندگی آدم هست كه دلت میخواهد میتوانستی مثل برگهای يك تقويم از زندگيت جدا كنی و مثل يك نقاشی زيبا بچسبانی به ديوار. درست آنجا! مقابل نگاهت! روزهايی مثل يك روز بارانی در يك بهار دور يا آن عصر پاييزی كه آفتاب ملايمی داشت. حتی روزی كه سخت بيمار بودی ولی خاطرهاش زيباترين تابلوی نقاشی شده برای تو. كه دلت بخواهد حتی به قيمت تحمل يك بيماری سخت دوباره آن روز را زندگی کنی...
يك روزهايی در زندگی آدم هست كه دلت میخواهد میتوانستی مثل برگهای يك تقويم از زندگيت و از خاطرهات جدا كنی و آنها را بسوزانی و خاكسترش را به رودخانهای كه تا دورترين نقطه زمين میرود بريزی!
پيشانیام را روی دستانم و روی ميز گذاشته بودم كه برای چند لحظه يكی از آن روزهای زيبا را زندگی کردم. اينبار كابوس نبود. آنقدر واقعی بود كه وقتی سرم را بلند كردم تا ببينم چه كسی در میزند، دقيقهای طول كشيد تا بفهمم روی تختم در اتاقی كه در خانه پدری داشتم نخوابيدم... تا يادم بيايد امروز، يك روز ارديبهشتیست در ۲۰ سال بعد... تا به خاطر بياورم اين خواب ناهنگام، از خستگی ديشب بود كه تا ديروقت بيدار بودم براي كارهای تمام نشدنی يك مادر... مادر؟!... لحظاتی طول كشيد كه به خاطر بياورم حالا مادرم... تا يادم بيايد امروز بايد بروم ريشه سفيد موهايم را رنگ كنم... دقيقهای طول كشيد تا به خاطر بياورم روزنامهای كه روی ميز است را نه به خاطر آگهي استخدام، كه برای قانون بازنشستگی میخواندم... دقيقهای طول كشيد تا متوجه شوم كسي پشت اين در بسته منتظر است و در میزند... كسی که به خودش اجازه داد مرا از بيست سال قبل پرتاب كند به امروز... میخواهم برگردم... من هنوز این بیست سال را زندگی نکردهام...

